نشست «تجربه زیسته زنان دارای معلولیت در مشاغل غیررسمی» روز چهارشنبه در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات برگزار شد. در این نشست شیرین احمدنیا، رئیس انجمن جامعه شناسی و پژوهشگر پروژه، سیمین کاظمی، پزشک و پژوهشگر مسائل اجتماعی و کامران آروان، مدرس دانشگاه و مدیرعامل جامعه معلولان ایران با محوریت اشتغال زنان دارای معلولیت سخنرانی کردند.
این پژوهش به صورت کیفی و متمرکز بر تجربه زیسته 15 زن دارای معلولیت جسمانی فعال در بازار غیررسمی اشتغال از هشت استان مختلف انجام شد. پرسش اصلی این پژوهش ملی این بود که زنان دارای معلولیت جسمانی اشتغال غیررسمی را چطور تجربه و معنا میکنند و کار چگونه خانواده، بدن و هویت و استقلال آنها پیوند میخورد؟
در ابتدای این نشست شیرین احمدنیا درباره فرآیند این پژوهش توضیح داد و گفت:« تاکید من در این پژوهش بر این بود که در تجربه زیسته این گروه از زنان، جنسیت و معلولیت و نابرابری اقتصادی در هم تنیدهاند. بازار کار رسمی به ویژه در ایران چندان پذیرای حضور زنان نیست و به این ترتیب برای زنان دسترس ناپذیرتر از مردان است. وقتی صحبت از معلولیت میشود این پدیده دشوارتر میشود.»
احمدنیا با استناد به نتایج این پژوهش، اضافه کرد که اشتغال غیررسمی همزمان امکاناتی مثبت و محدودیتهایی برای این گروه از زنان فراهم میکند:«زنان شاغل در مشاغل غیررسمی در مواردی ابتکارعملهایی هم به کار میگیرند. انعطافپذیری زمان فعالیت اقتصادی آنها را میتوان به عنوان یک امکان مطرح کرد، اما از سوی دیگر با مشکلاتی مثل بیثباتی درآمدی و محرومیت از امکانات سایر زنان و مردان در اشتغالهای رسمی مثل بیمه و بازنشستگی روبرو میشوند. در نتیجه گاهی ابعاد مثبت و منفی در کنار یکدیگر موقعیت متناقضی را ایجاد میکنند؛ از یک سو با ابتکار عمل خود معیشت داشته و از استقلال نسبی خوبی برخوردارند، اما در عین حال ناامنی شغلی را هم تجربه میکنند.»
رئیس انجمن جامعهشناسی ایران با اشاره یکی از رویکردهای نظری این پژوهش یعنی بحث برساخت اجتماعی معلولیت، اضافه کرد:« ما معلولیت را با نگاه فرهنگی و به عنوان یک برساخت اجتماعی درک میکنیم؛ به این معنا که معلولیت حاصل نگاههای اجتماعی است. با این حال با برخی کلیشه ها با آنها برخورد کرده و با همین کلیشهها آنها را از فرصتهایی محروم یا بهرهمند میکنیم. این نگاههای اجتماعی زمینه ناتوان سازی را در شرایط اشتغال و عرصه عمومی ایجاد میکند.
به گفته او رویکرد نظری دیگر در این پژوهش، تقاطع گرایی است:« وقتی بحث جنسیت مطرح میشود میتوانی آن را در تقاطع با طبقه اقتصادی و اجتماعی و وضعیت سلامت و موارد دیگر قرار دارد. بحث دیگر عاملیت است؛ زنان به خصوص گروهی که سوژه تحقیق ما بودند در عین اینکه به عنوان یک گروه انسانی به حاشیه رانده شده در مجموعه جوامع از آنها یاد میشود، دارای عاملیت هم بودند؛ رابطهای که گیدنز در نظریه ساختیابی از آن صحبت میکند و در شرایط آنها هم دیده میشود. این گروه از زنان با وجود اینکه دچار شرایط خاصی بودند، اما عاملیت خود را به خوبی نشان میدادند.»
در ادامه، احمدنیا به یافتههای این پژوهش پرداخت و به این سوال پاسخ داد که چرا این زنان وارد عرصه کار شده بودند؟ طبقه یافتههای این مطالعه خروج از وابستگی اقتصادی به اطرافیان، تلاش برای حفظ کرامت و عزت نفس، کاهش محدودیتهایی که به دلیل شرایط جسمانی برای آنها ایجاد شده بود، حضور نسبی در سطح اجتماع، علاقه شخصی، جلب حمایتهای اجتماعی و گستردگی ارتباطات و احساس اثر بخشی در جامعه و دستیابی به معنایی جدید در زندگی از جمله دلایل ورود این زنان به عرصه اشتغال غیررسمی بود.
بخش دیگری از یافتههای این مطالعه، ناامنی شغلی این زنان بود. احمدنیا توضیح داد که مشاغل غیررسمی این زنان همواره با نبود امنیت روبرو است و برای هر زن دیگری در این بازار رخ میدهد و نگرانی از آینده، نبود بیمه به عنوان یک مساله مطرح بود. در پاسخ به این مشکل برخی از آنها از بیمه مردان زندگی خود برخوردار شده بودند و گروهی دیگر هم تلاش میکردند در شرایطی که حمایت ساختاری وجود ندارد خودشان اتکا کنند.
احمدنیا در ادامه توضیح داد که این زنان بیشتر این زنان در فضای خانه به فعالیت شغلی خود میپرداختند:« در این شرایط خانه برای آنها معنادار و به فضایی قابل دسترس برای انجام کارهایشان تبدیل شده بود. اتکای به امکانات خانه مرز بین کار، مراقبت و مسئولیت خانوادگی را کمرنگ میکرد و به این ترتیب مرزبندی حریم خصوصی و عمومی برایشان دشوار بود، اما همچنان به عنوان تهدید و هم به عنوان فرصت به آن نگاه میشد. شرایط در خانه ماندن در ساعتهای طولانی فضای محدودکنندهای ایجاد میکند اما در عین حال خانه برایشان یک امتیازهم محسوب میشد و برخی از آنها توانسته بودند فضای آن را برای خودشان مناسب سازی کنند.»
این پژوهشگر ادامه داد:« یکی دیگر از یافتههای پژوهش مربوط به سازگاری مداوم برای ادامه فعالیت بود. در کنار ناامنی شغلی، ممکن بود ناگهان تغییر و تحولاتی در فرآیند کاری اجتماعی این زنان ایجاد شود و به همین دلیل ناچار میشدند ابتکار عملهایی را انجام دهند. برای مثال بعضی از موارد معلولیت این زنان، تحلیل رونده بود و به تدریج شدت پیدا میکرد. از این رو با هر درجه از تغییر شرایط جسمانی ناچار میشدند شغل خود را تغییر دهند و مسیرهای تازهای برایشان ایجاد میکرد. به این ترتیب از مهارتها و تجربیات برای ساختن فرصت استفاده میکردند.»
احمدنیا درباره این پرسش که بازار اشتغال این افراد کدام گروههای هدف را در برمیگرفت و در دستیابی به این بازار از چه امکاناتی برخوردار میشدند، گفت:« ما شاهد بودیم شبکههای خویشاوندی و آشنایان آنها نقش پررنگی در این زمینه داشت و زمینهساز دسترسی به مشتریان و مخاطبانشان میشد. از طرفی به خوبی توانسته بودند از امکانات فضای مجازی به خوبی استفاده کنند، اما در شرایط جنگ و قطعی اینترنت همین فرصتها هم از دسترس آنها خارج میشود. در همین نمونه محدود هم سطوح اقتصادی متنوعی را داشتند؛ از زنانی که در شرایط فقر به سر میبردند تا کسانی که صاحب یک موسسه و کسب و کار بودند. همان سوءتفاهمها و کلیشهپردازیهایی که درباره زنان سرپرست خانوار وجود دارد، درباره زنان دارای معلولیت هم دیده میشود؛ در حالی که آنها صرفا در شرایط دریافتکننده حمایت نبودند بلکه کنشگرانی فعال بودند و در آنها عزت نفس بالا و دستاوردهای اقتصادی و ابتکار عمل دیدیم. علاوه بر این ما مواجهه آنها را با موانع ساختاری اشتغال مشاهده کردیم. برای مثال حمل و نقل به عنوان یک مانع عمل میکند و وسایل ایاب و ذهاب به صورت مطلوب در اختیار آنها نیست. حتی صحبت از این شد که وسایل نقلیهای را بهزیستی در اختیار آنها قرار دهد، اما همین امکانات هم با محدودیتهای بسیار زیاد امکانپذیر بود.»
به گفته این پژوهشگر، یکی از مسائل مطرح شده از سوی این گروه از زنان، عملی نشدن سهمیه سه درصدی معلولان در مشاغل رسمی بود:« آنها تاکید میکردند که این سه درصد هیچ وقت عملی نشد و صدایمان به جایی نمیرسد؛ به این ترتیب متوجه شدیم که از نظر ضمانت قانونی هم در این زمینه با مشکلات زیادی روبرو هستند. از سوی دیگر خانواده به عنوان بخشی از سرمایه اجتماعی این زنان گاهی به عنوان مانع و گاهی به عنوان پشتیبان عمل میکرد، با این حال باید یادآور شد که حمایت خانوادگی جایگزین حقوق اجتماعی افراد نیست.»
احمدنیا در بخش دیگری از گفتههای خود اشاره کرد که در میان زنان این پژوهش، برخی از کلیشههای جنسیتی از جمله تاکید بر نقشهای سنتی زنان به عنوان معنای اصلی زنانگی شکسته شده است: « برخی کلیشهها که تصور میکنند که زنان مجرد و مطلقه و بدون همسر، انتظار زیادی برای پذیرفتن تاهل دارند، در حالی که ما متوجه شدیم در میان این زنان یک کلیشه بسیار مهم شکسته شده است. برای مثال آنها میگفتند متقاضی برای ازدواج زیاد است اما نمیپذیریم و اتکا و اعتماد به نفس زیادی به واسطه کسب و کارشان به دست آورده بودند. به این ترتیب این تصور نادرست که زنان، زنانگی خود را فقط در چارچوب نقش تاهل میبینند شکسته شد. در برخی این زنان موارد به نقشهای سنتی قائل بودند اما گروهی دیگر هم اعتقاد داشتند که زنان بدون پذیرفتن این نقشها هم هیچ کمبودی ندارند.»
احمدنیا همچنین تاکید کرد یکی از نتایج پژوهش این بود که اشتغال غیررسمی هم میدان آسیبپذیری تلقی میشود و هم عرصهای برای محقق کردن عاملیت است:« صفت معلولیت الزاما نقشی در تعریف هویت آنها نداشت. محدودیتهایی که زنان معلول شاغل در بازارهای غیررسمی با آن مواجه بودند تا حد زیادی ارتباطی به معلولیتشان نداشت، بلکه بسترهای اجتماعی و فرهنگی برای آنها ایجاد کرده بود؛ مورادی مثل ساختارهای تبعیضآمیز و فضاهای مناسبسازی نشده که ناتوانی ایجاد میکردند. برخی از این زنان میگفتند معلولیت محدودیت نیست، درست نیست و نباید دچار شعارزدگی شویم؛ چون در سطح شهر امکاناتی برای آنها مناسبسازی نشده است.»
در ادامه این نشست، سیمین کاظمی ، پزشک و پژوهشگر مسائل اجتماعی درباره نگاه زنان پژوهشگر دارای معلولیت و فمنیست گفت و از یک پژوهشگر برجسته بریتانیایی به نام جنی موریس یاد کرد. به اعتقاد این پژوهشگر صحبت از زنان دارای معلولیت باید با در نظر گرفتن جوانب متعددی باشد؛ از زبانی که به کار میبریم تا نظریهها و مواضعی که درباره این موضوع داریم:« جنی موریس اعتقاد دارد که جنبش فمنیستی و افراد دارای معلولیت وضعیت زنان دارای معلولیت را مورد توجه قرار ندادهاند. به گفته او مساله این گروه از زنان باید از سوی افراد غیرمعلول هم مورد بحث قرار گیرد. باید بین معلولیت و آسیب جسمانی تمایز قائل شد؛ چون معلولیت بار اجتماعی را حمل میکند. این افراد بیشتر بعد معلولیت را متوجه جامعه و موانع آن میدانند و تز (شخصی، سیاسی است ) را رهاییبخش میدانند؛ چونمحرومیتهای پیش روی آنها نباید با محدودیتهای جسمی و مشکلات بدنی توضیح داده شود، بلکه باید موانع اجتماعی و ساختاری و محیطی به عنوان مسئول این محرومیتها دیده شود. در نتیجه آنها هم تجربیات شخصی را سیاسی میدانند.»
کاظمی در ادامه به بخش دیگری از دیدگاههای جنی موریس پرداخت و گفت:« وقتی به مساله زنان دارای معلولیت میپردازیم، نگاه ما نباید حامل قربانیسازی و سلب قدرت و عاملیت از زنان نباشد. نباید زنان و مادران را از این پژوهشها حذف نکنیم، بلکه باید به عنوان سوژههای مستقل در نظر بگیریم. بار مراقبت آنها الزاما بر دوش دیگری نیست و خودشان هم بار مراقبت فرزندانشان و سایر اعضای خانواده را به دوش میکشند.»
اوبه یکی دیگر از دیدگاههای مطرح شده از سوی جنی موریس اشاره کرد و ادامه داد: «رابطه جنسیت و معلولیت فقط برای زنان نیست بلکه برای مردان هم تبعیضهای جنسیتی در این زمینه دیده میشود. از سوی دیگر آسیب بدنی را نمیتوان به صورت کامل حذف کرد. معلولیت و بعد تبعیضآمیزآن وجود دارد، اما باید این آسیبهای بدنی به دور از رویکرد خیریهای و به عنوان یک حق برای بهبود شرایط آنها تلاش کرد.»
کاظمی در ادامه اضافه کرد:« نظریه تقاطع جنسیت و معلولیت تا حدودی وضعیت اشتغال این زنان را روشن میکند ولی باید آن را در یک زمینه ساختاری بزرگتری قرار داد تا متوجه شویم چه چیزی این تقاطع را فعال میکند؟ در چه شرایطی زنی که در تقاطع معلولیت و جنسیت قرار میگیرد به لایههای فرودست کشیده میشود و مورد طرو تبعیض و ستم قرار میگیرد؟ این تقاطع در یک ساختار اقتصادی و سیاسی فعال میشود.وضعیت آنها در کدام شیوه تولید و شکل سازماندهی کار تجربه شده است؟ ما در کدام الگوی سازماندهی کار قرار داریم؟»
او از ویژگیهای دوران پسافوردیسم گفت و ادامه داد:« تغییراتی که در این دوره صورت گرفته روی زندگی کارگران هم تاثیرگذاشته است. یکی از مشخصات دوره پسافوردیسم زنانه شدن نیروی کار است، اما این موضوع صرفا به معنی این نیست که تعداد زیادی از زنان وارد بازار کار شده باشند، بلکه مشاغل تغییر میکنند و از ویژگیهای جنسیتی زنان در بازار کار هم استفاده میشود. با تغییر الگوی کار بخش خدمات نیز گسترش پیدا میکند و نوعی از کار با نگاه سرمایهدارانه به عنوان مشاغل زنانه تعریف میشود که با نام کار عاطفی هم از آنها یاد میشود. در نظام پسا فوردیسم نوعی تقسیمبندی بین کارگران اتفاق میافتد: کارگران مرکزی و انبوهی از کارگران پیرامونی. در این بخش پیرامونی هم که از حقوق کمتری برخوردارند و بخش عمده از آنها را زنان تشکیل میدهند، نوعی تقسیمبندی دیده میشود مثل زنان دارای معلولیت که یک (زیرحاشیه) محسوب میشوند و در پژوهشها و سهمخواهیهای اجتماعی کمتر دیده میشوند و بیشتر مورد تبعیض قرار میگیرند. اتفاقی که برای زنان دارای معلولیت رخ میدهد در تقاطع پسا فوردیسم، جنسیتزدگی و توانمندسالاری قرار میگیرند و نظریهپردازان معلولیت به وضعیت آنها حاشیه حاشیهها میگویند.»