وقتی «آنوسا تاپا ماگار» پس از شنیدن خبر سیل ویرانگر نپال از محل کارش در مالدیو به خانه شتافت، در دلش این کورسوی امید بود که مادربزرگش با معجزهای زنده مانده باشد. اما وقتی به «بتراواتی»، شهری کوچک در کنار رودخانه رسید که خانوادهاش در آن زندگی میکرد، تنها پهنهای صاف از لایهای سخت و خاکستریرنگ یافت. هیچ خانهای نبود و هیچ بتراواتی دیده نمیشد.
آنوسای۲۳ ساله در جایی ایستاد که زمانی خانه دو طبقه خانواده قرار داشت، به آرامی گفت: «اگر خانهام زیر آوار باشد، یعنی آما (مادربزرگ) هم هنوز همین زیر است، نه؟» مادربزرگش که به سختی میتوانست راه برود، آخرین بار در حال استراحت روی تختش دیده شده بود.
سیل ماه گذشته از گل، سنگ و آب، که با فروریزش یخچالی در کوههای مرز نپال و چین به راه افتاد، سکونتگاههای کنار رود «تریشولی» را درنوردید و دستکم یک هزار و 368 نفر را در نپال کشت. مقامها میگویند پنج هزار و 130 نفر همچنان مفقودند و با ادامه جستجوها، روزهاست که هیچ کس زنده پیدا نشده است.
برای رسیدن به آنچه زمانی بتراواتی بود، بازماندگان اکنون از دامنهای شیبدار بالا میروند، از یک یال باریک میگذرند و به زمینی بایر پایین میآیند. در طول مسیر کفشهای پراکنده، کراوات مدرسه و کولهپشتیهای کودکان افتاده است؛ آنچه ساکنان آن را «شواهد خاموش» وحشت مردم در هنگام فرار از آبهای خروشان سیل مینامند.
«کالپانا تاپا ماگار»، ۴۳ ساله، صاحب کسبوکار پوشاک، لحظهای را به یاد آورد که دوستی از بالادست تلفن زد. به او گفتند: «بدو! بدو!» او گفت: «فقط دویدم. وقتی به عقب نگاه کردم، همه چیز رفته بود، حتی مردمی که پشت سر من میدویدند.»
در پاییندست در «دویگات»، ویرانههای خانهها هنوز ایستاده است. برخی ساکنان میان آوار به دنبال وسایل خود میگردند، اما بسیاری میگویند دلیلی برای بازگشت نیست؛ خود زمین زیر آوار ناپدید شده است.
برای بسیاری اینجا، این فاجعه زخمهای زلزله ۲۰۱۵ نپال را با نزدیک به ۹ هزار کشته را دوباره باز میکند. «سیتا تاپا ماگار»، ۴۵ ساله، معلم و خواهر بزرگتر کالپانا، میگوید که پس از زلزله، خانوادهها دستکم میتوانستند روی زمینهای خود بازسازی کنند. او گفت: «این بار همه چیز را از دست دادهایم. خانههایمان، زمینمان، آیندهمان.»
روی آخرین اثر قابل مشاهده از خانهاش، یک کاشی شکسته کف، «شانتی دانگول» ۶۱ ساله نشسته و عکسی از اقامتگاه سهطبقهای را در دست گرفت که زمانی برای زائران و کوهنوردان اداره میکرد. او میگوید: «از نظر اقتصادی، مردم اینجا تازه داشت زندگیشان خوب میشد. حالا هیچ چیز باقی نمانده است.»
