دیروز بعد از مدتها رفتم سر خاک پدرم. پدرم غواص عملیات کربلای ۴ بود؛ یکی از همان آدمهایی که برای دفاع از این سرزمین رفتند و برنگشتند. من اما حتی او را ندیدهام. برای همین، نسبت من با مزارش، بیش از آنکه خاطرهمحور باشد، به نوعی مواجهه با تاریخ شخصی و ملی خودم شبیه است.
من از تهران به بابل رفتم. بچهها را به پدرشان سپردم و راه افتادم سمت آرامگاه معتمدی. گل خریدم؛ گلایلهای قرمز و دستهای گل صحرایی بنفش. وارد گلزار شهدای بابل شدم و همانطور که انتظار داشتم، او آنجا بود.
در آرامستان معتمدی، در شرق بابل، حوالی بلوار ولیعصر و خیابان تربیت معلم. آرامستانی که حاج محمدتقی معتمدی در سال ۱۳۲۱ بنا کرد؛ مردی که پس از دیدن آرامستانهای آراسته در سفر به آلمان، تصمیم گرفت برای شهر خودش هم جایی درخور برای رفتگان بسازد. معتمدی امروز فقط محل دفن مردگان نیست؛ بخشی از حافظهی اجتماعی بابل است؛ جایی که تاریخ شهر، آدمهایش و قصههایشان، هنوز کنار هم آرام گرفتهاند.
اما آن روز، در میان این حافظهی جمعی، صدایی بلندتر از همه شنیده میشد.
البته گلزار خودش صدای منحصر به فردی دارد؛ صدایی که بخشی از جغرافیای آنجاست. صدای باد که لابهلای درختها میپیچد، صدای پرندهها، خشخش برگها، صدای قدمهای آدمهایی که میان ردیف مزارها راه میروند و گاهی صدای آرام کسی که کنار قبری نشسته و با عزیز از دسترفتهاش حرف میزند. گلزار، حتی در سکوت، بیصدا نیست.
اما صدای یک میکروفن، همهی این صداها را کنار میزند. مردی که سالهاست در گلزار حضور دارد و تقریباً هر روز، از حوالی عصر، با میکروفن شروع به حرف زدن میکند. خاطره، تحلیل، داوری سیاسی، کنایه به مسئولان و حرفهایی که گاهی شخصی و گاهی سیاسیاند. صدایی که برای بخشی از حاضران آشناست و حتی ظاهراً به یکی از عناصر ثابت این فضا تبدیل شده است.
و اینجا برای من، مسئله شروع شد. نه اینکه چه میگفت. نه اینکه حرفهایش درست بود یا غلط. نه اینکه من با او موافق بودم یا مخالف. مسئله این بود که چرا یک نفر میتواند یک فضای عمومی را سالها با صدای خودش پر کند، بیآنکه کسی دربارهی حق او برای این کار سؤال کند؟ رفتم کنارش و گفتم: «من یک سؤال دارم. میتوانم مجوز سخنرانیتان را ببینم؟» گفت: «مجوز ندارم. خودجوشه.» گفتم: «پس به من هم میکروفن بدهید.»
از اینجا بحث شروع شد. گفتم من از شهر دیگری آمدهام و فرصت محدودی برای حضور کنار مزار پدرم دارم. گفتم برای من این چند دقیقه سکوت مهم است و شاید اگر قرار باشد صدایی هم باشد، میخواهم انتخاب خودم باشد. اما پاسخها جالب بود.
یکی گفت: «ما دوست داریم این آقا حرف بزند، تو دوست نداری، یک روز دیگر بیا.» یکی گفت: «حرف بد نمیزند، بگذارید بگوید.» دیگری دربارهی پوشش من حرف زد. یکی دیگر آمد نصیحتم کرد. و من مدام میگفتم: «مسئله این نیست که ایشان چه میگوید؛ مسئله این است که چرا بلندگو دست ایشان است؟»
فکر میکنم این سؤال کوچک، مسئلهی بسیار بزرگتری را نشان میدهد. ما در جامعهمان بارها «حق» را با «علاقه» اشتباه میگیریم. اگر من از چیزی خوشم بیاید، تصور میکنم حق دارم آن را بخواهم. اگر چند نفر دیگر هم خوششان بیاید، تصور میکنیم پس حق با ماست. در حالی که حق، دقیقاً در جایی معنا پیدا میکند که خواستههای ما با خواستهی دیگری برخورد میکند.
آنها حق داشتند به آن مرد گوش بدهند. من هم حق داشتم نخواهم گوش بدهم. اما هیچکدام از اینها به یک نفر حق نمیدهد فضای مشترک را به شکل دائمی در اختیار خودش بگیرد. و شاید مسئله فقط یک مرد با یک میکروفن نباشد. مسئله، عادی شدن تصاحب فضای عمومی است. وقتی یک نفر سالها یک فضای عمومی را با صدای خودش پر میکند، کمکم حضورش برای دیگران طبیعی میشود. بعد اگر کسی اعتراض کند، به جای اینکه دربارهی اصل موضوع سؤال کنیم، از او میخواهیم خودش را با وضعیت موجود تطبیق دهد.
«تو یک روز دیگر بیا.» این جمله ساده است، اما از نظر اجتماعی بسیار مهم است. چرا باید کسی که برای استفاده از یک فضای عمومی آمده، به دلیل حضور فرد دیگری، زمان حضور خودش را تغییر دهد؟ چرا کسی که اعتراض میکند باید جابهجا شود، نه کسی که قواعد استفاده از فضا را نادیده گرفته است؟ این همان جایی است که «عرف» آرامآرام جای «قانون» را میگیرد. بعد از مدتی دیگر کسی نمیپرسد این موقعیت چگونه شکل گرفته است. فقط میگوید: «همیشه همینطور بوده.»
و «همیشه همینطور بوده» شاید یکی از خطرناکترین جملات برای هر جامعهای باشد. چون بسیاری از تصاحبها، تبعیضها و بیقاعدگیها دقیقاً از جایی مشروع میشوند که تکرار شدهاند.
برای من، «وطن» فقط جغرافیا نیست. وطن جایی است که باید در آن بتوانی بپرسی: «مبنای این اختیار چیست؟» و کسی از تو نپرسد: «تو چرا سؤال میکنی؟»
در آن میان، دختری نوجوان آمد و کنارم نشست. نه بحث کرد، نه نصیحت. فقط نشست. و بعد خانمی آمد و به من گفت: «مادر، برو. اینها آدمهای ترسناکی هستند.» این جمله شاید تلخترین بخش ماجرا بود. چون نشان میداد بخشی از جامعه، پیش از آنکه از خودش بپرسد «حق با کیست؟»، مجبور است بپرسد: «اگر حقم را بخواهم، چه اتفاقی برایم میافتد؟» این فاصله، فاصلهی بزرگی است. فاصلهی میان جامعهای که در آن «حق» یک مفهوم واقعی و قابل مطالبه است و جامعهای که در آن «حقطلبی» میتواند آدم را بترساند.
پدر من غواص کربلای ۴ بود. من او را ندیدم. اما اگر قرار باشد از میراث او چیزی برای من باقی مانده باشد، دوست دارم یکی از آنها همین باشد: اینکه وطن جایی باشد که در آن بتوان برای حق، بیهراس سؤال پرسید.
