فقر در کودکی فقط به سالهای کودکی محدود نمیماند. احتمال آنکه کودکی که در خانوادهای فقیر بزرگ شده، در بزرگسالی هم با فقر روبهرو باشد، در همه کشورها یکسان نیست با این همه مهمترین عامل تفاوت برای توقف انتقال فقر از کودکی به بزرگسالی، سیاستهای کلان ساختاری به خصوص مالیات و بازتوزیع است.
یک مطالعه تطبیقی درباره پنج کشور پردرآمد آمریکا، استرالیا، دانمارک، آلمان و بریتانیا با عنوان «تداوم بیننسلی فقر در پنج کشور پردرآمد» نوشته «زاک پالورین» استاد سیاستگذاری اجتماعی و نابرابری در دانشگاه آکسفورد و همکاران، نشان میدهد که شدت انتقال نسلی فقر در میان کشورهای مختلف تفاوت چشمگیری دارد؛ تفاوتی که نمیتوان آن را فقط با میزان فقر کودکان توضیح داد.
بر اساس این پژوهش، که در نشریه Nature Human Behaviour منتشر شده است رابطه میان فقر کودکی و فقر در اوایل بزرگسالی در آمریکا بسیار قویتر از چهار کشور دیگر است.
در آمریکا شاخص تداوم بیننسلی فقر ۰.۴۳ برآورد شده، در حالی که این رقم در استرالیا ۰.۲۱، آلمان ۰.۱۵، بریتانیا ۰.۱۶ و دانمارک فقط ۰.۰۸ است. به بیان سادهتر، فردی که تمام دوران کودکی خود را در فقر سپری کرده، در آمریکا در اوایل بزرگسالی بهطور متوسط ۴۳ واحد درصد بیشتر از فردی که هیچ تجربه فقری در کودکی نداشته، در معرض فقر قرار دارد و در دانمارک این اختلاف تنها ۸ واحد درصد است.
این تفاوت صرفا به این دلیل نیست که در یک کشور کودکان بیشتری فقیر هستند. برای مثال، در بریتانیا نرخ فقر کودکان بالاتر از استرالیا و آلمان است، اما تداوم فقر از کودکی به بزرگسالی در آن تقریبا با استرالیا و آلمان برابر است. بنابراین، مسئله فقط میزان فقر نیست؛ بلکه مهم این است که یک جامعه تا چه اندازه اجازه میدهد فقر دوران کودکی به زندگی بزرگسالی منتقل شود.
پژوهشگران برای بررسی این مسئله دادههای طولی مربوط به زندگی افراد را در پنج کشور با یکدیگر قابل مقایسه کردهاند. آنها به جای بررسی درآمد افراد در یک مقطع خاص، دو دوره از سالهای زندگی آنها را بررسی کردهاند: دوره اول فقر در دوران کودکی از تولد تا ۱۷ سالگی و دوره بعدی وضعیت فقر در بزرگسالی عمدتا بین ۲۵ تا ۳۵سالگی.
در تعریف مورد استفاده پژوهش، فقر بر اساس درآمد خانوار پس از مالیات و دریافت کمکهای دولتی سنجیده شده است. آستانه فقر در این مطالعه معادل ۵۰ درصد درآمد میانه خانوار در هر کشور و هر سال در نظر گرفته شده است. این شیوه اهمیت زیادی دارد، زیرا درآمد یک فرد در یک سال ممکن است به دلایل موقتی کاهش پیدا کند. پژوهشگران با مشاهده چندین سال از زندگی افراد تلاش کردهاند تصویر پایدارتری از تجربه فقر به دست آورند.
نتایج نشان میدهد آمریکا نهتنها بالاترین میزان تداوم فقر را در میان پنج کشور دارد، بلکه تفاوت آن با سایر کشورها قابل توجه است. میانگین سهم دوران کودکی سپریشده در فقر برای افراد مورد مطالعه در آمریکا ۱۸.۶ درصد بود. این رقم در بریتانیا ۱۵.۶ درصد و در آلمان فقط ۴.۷ درصد بود.
در این مطالعه میانگین فقر در آمریکا در اوایل بزرگسالی هم ۱۷.۹ درصد است؛ بالاترین میزان در میان پنج کشور. اما بخش مهمتر یافتهها این است که اگر فرد آمریکایی در کودکی هیچ تجربهای از فقر نداشته باشد، نرخ پیشبینی فقر او در اوایل بزرگسالی به ۹.۹ درصد میرسد؛ رقمی که تقریبا با بریتانیا و آلمان قابل مقایسه است.
بنابراین نرخ بالاتر فقر در بزرگسالان آمریکایی هم به فقر بیشتر در دوران کودکی مربوط است و هم به این واقعیت که فقر کودکی در این کشور با احتمال بیشتری در بزرگسالی ادامه پیدا میکند.
پژوهش برای توضیح این تفاوت میان کشورها چند مسیر را بررسی میکند. یکی از آنها ویژگیهای خانواده است؛ از جمله تحصیلات و اشتغال والدین و ساختار خانوار.
در همه کشورها، این ویژگیها در تداوم فقر نقش دارند، اما وزن آنها یکسان نیست. در آمریکا و بریتانیا، ویژگیهای پیشینه خانوادگی حدود ۹ و ۱۰ واحد درصد از رابطه میان فقر کودکی و فقر بزرگسالی را توضیح میدهند. در آلمان این نقش بسیار کوچکتر است، در حالی که در دانمارک بخش عمده رابطه مشاهدهشده میان فقر کودکی و بزرگسالی با پیشینه خانوادگی مرتبط است.
این تفاوت نشان میدهد که انتقال فقر از نسلی به نسل دیگر صرفا مسئله درآمد خانواده نیست. اما در عین حال، ویژگیهای خانوادگی هم نمیتوانند توضیح کاملی برای تفاوت میان کشورها ارائه دهند.
مسیر دیگری که پژوهشگران بررسی کردهاند، شرایط فرد در بزرگسالی است؛ از جمله اشتغال، اشتغال تماموقت یا پارهوقت، اشتغال سایر اعضای خانواده، وضعیت تاهل، شراکت خانوادگی و سطح تحصیلات.
در میان این عوامل، اشتغال نقش برجستهتری دارد. اشتغال خودِ فرد، تماموقت بودن کار و اشتغال دیگر اعضای خانوار از مهمترین عواملی هستند که رابطه میان فقر کودکی و فقر بزرگسالی را توضیح میدهند، اما حتی پس از در نظر گرفتن این عوامل، تفاوت میان کشورها باقی میماند.
یکی از مهمترین یافتههای پژوهش نقش مهم مالیاتها و پرداختهای انتقالی (tax and transfer system) دولت است.
پژوهشگران استدلال میکنند که داشتن شغل، تحصیلات یا خانواده دووالدی میتواند خطر فقر را کاهش دهد، اما همه افراد به این شرایط دست پیدا نمیکنند. این دولت است که میتواند از طریق مالیات و پرداختهای حمایتی (بازتوزیع) مانند مزایای نقدی و حمایتهای اجتماعی، بخشی از خطر فقر را برای افرادی کاهش دهد که در بازار کار یا زندگی خانوادگی با وضعیت نامطلوبتری روبهرو هستند.
این نقش در کشورهای مورد بررسی بسیار متفاوت است: در بریتانیا، مالیاتها و پرداختهای حمایتی تداوم فقر بیننسلی را حدود ۱۶ واحد درصد کاهش میدهند. در دانمارک هم این نظام حمایتی نزدیک به ۱۰ واحد درصد از این رابطه را میکاهد و در استرالیا کاهش ناشی از مالیات و پرداختهای حمایتی حدود ۱۲ واحد درصد برآورد شده است.
اما در آمریکا این اثر بسیار محدودتر است و تنها حدود دو واحد درصد از تداوم فقر میکاهد. به همین دلیل، پژوهشگران نقش نظام مالیاتی و حمایتی را یکی از مهمترین تفاوتهای آمریکا با کشورهای مورد مقایسه میدانند. بر همین اساس آنها استدلال میکنند که اگر در استرالیا و بریتانیا، اثر کاهنده مالیاتها و انتقالات وجود نداشت، میزان تداوم فقر میتوانست به بیش از ۰.۳۰ افزایش یابد و به سطح آمریکا نزدیک شود. به عبارت دیگر، آمریکا با اتخاذ سیاستها مشابه میتواند حدود یک سوم از میزان فقر بیننسلی خود را کم کند.
با این حال، حتی تفاوت در سیاستهای مالیاتی و حمایتی هم تمام فاصله آمریکا با سایر کشورها را توضیح نمیدهد. پژوهشگران بخشی از رابطه را «اثر باقیمانده فقر» (residual poverty penalty) مینامند؛ یعنی بخشی از ارتباط میان فقر کودکی و فقر بزرگسالی که با ویژگیهای خانوادگی، شرایط فرد در بزرگسالی و اثر مالیاتها و انتقالات توضیح داده نمیشود.
«اثر باقیمانده فقر» در آمریکا بسیار بزرگتر از چهار کشور دیگر است. در مدل تجزیه پژوهش، تداوم فقر در آمریکا حدود ۰.۴۲ برآورد میشود و بیش از نیمی از آن، یعنی بیش از ۰.۲۲، در بخش «اثر باقیمانده فقر» قرار میگیرد. در مقابل، این بخش در استرالیا، دانمارک، آلمان و بریتانیا بسیار کوچکتر است.
پژوهشگران برای یافتن توضیح این تفاوت، عوامل دیگری را هم در مورد آمریکا بررسی کردند؛ از جمله ثروت خانوار، مالکیت خانه، عضویت در اتحادیه، وضعیت سلامت و سابقه زندان. اضافه کردن این عوامل تنها اندکی از تفاوت را توضیح میدهد.
حتی بررسی ناامنی غذایی هم نتیجه اصلی را تغییر نداد. کودکانی که در آمریکا در فقر بزرگ شده بودند، در بزرگسالی احتمال بیشتری برای تجربه مشکلات مربوط به دسترسی به غذای کافی داشتند.
پژوهش همچنین بررسی میکند که آیا محل زندگی کودک میتواند توضیحدهنده وضعیت آمریکا باشد. دادههای مربوط به شهرستانهای مختلف آمریکا نشان میدهد که میزان تداوم فقر در مناطقی که تحرک اقتصادی بیشتری دارند، پایینتر است. با این حال، حتی در یکسوم شهرستانهایی که بالاترین تحرک اقتصادی را دارند، شاخص تداوم فقر ۰.۳۳ است؛ همچنان بالاتر از چهار کشور دیگر مورد بررسی.
بنابراین، محل زندگی و تفاوتهای منطقهای اهمیت دارند، اما به گفته پژوهشگران این عوامل نمیتوانند بهتنهایی جایگاه متفاوت آمریکا را توضیح دهند.
در نهایت، پژوهش به یک پرسش مهمتر درباره معنای فقر میرسد. اگر فقر تنها به درآمد فرد در یک سال مشخص تقلیل داده شود، بخش مهمی از تجربه واقعی زندگی نادیده گرفته میشود. فقر میتواند با دسترسی به غذا، سلامت، مسکن، آموزش و امکان مشارکت در زندگی اجتماعی ارتباط داشته باشد. به همین دلیل، بررسی اینکه چگونه کودکی فقیر به بزرگسالی فقیر تبدیل میشود، صرفا مطالعه انتقال درآمد میان دو نسل نیست، بلکه مطالعه چگونگی انتقال نابرابری در فرصتهای زندگی است.
یافتههای این مطالعه نشان میدهد که اگرچه این انتقال در کشورهای مختلف مسیر یکسانی ندارد اما بخش مهمی از کنترل انتقال فقر دوران کودکی به بزرگسالی از طریق سیاستگذاری اجتماعی حاصل میشود؛ یعنی دولتها با مالیات و پرداختهای حمایتی میتوانند خطر فقر را کاهش دهند.
به این ترتیب، پرسش اصلی دیگر تنها این نیست که چه تعداد کودک در فقر زندگی میکنند. پرسش مهمتر این است که یک جامعه تا چه اندازه از طریق سیاستگذاری اجازه میدهد تا فقر دوران کودکی، سرنوشت اقتصادی فرد را در بزرگسالی تعیین کند.