در آستانه برگزاری نشست بریکس در دهلی، پردههایی به ارتفاع حدود 3 متر در امتداد یک سکونتگاه فقیرنشین در جنوب این شهر بالا رفت؛ پردههایی که خانههای حدود ۲۸۱ خانوار «کولی کمپ» را از دید رهگذران و هیاتهای خارجی پنهان میکند. برای شهری که قرار است در برابر جهان تصویری آراسته و مدرن از خود به نمایش بگذارد، راهحل ظاهرا ساده است: آنچه زیبا نیست، نباید دیده شود. اما شهر را نمیتوان با پرده زیباتر کرد. این اقدام نه یک حادثه منفرد، بلکه بخشی از یک تاریخ طولانی از «پاکسازی» فقر از چهره شهرهاست که در آن، انسانهای فقیر از «شهروند» به «منظره نامطلوب» تنزل مییابند.
«کولی کمپ» پیش از این هم در جریان اجلاس گروه ۲۰ در سال ۲۰۲۳ پشت پردههای سبزرنگ پنهان شده بود. اکنون، سه سال بعد، همان اتفاق با پردههای آبی تکرار شده است. اگر قرار بود پردهها مسئلهای را حل کنند، تکرار آنها خود نشانهای است از اینکه مسئله اصلی همچنان پابرجاست. این بار هم روایت رسمی درباره هدف دقیق پردهها روشن نیست و آنچه درباره پنهان کردن سکونتگاه از دید مهمانان خارجی گفته میشود، عمدتا از سوی ساکنان مطرح شده است. با این حال، خودِ اتفاق پرسش مهمتری را پیش میکشد: یک شهر برای زیباتر دیده شدن، چه چیزی و چه کسانی را میتواند از میدان دید حذف کند؟
«کولی کمپ» فقط مجموعهای از خانههای کوچک و کوچههای دو فوتی با زهکشیهای روباز نیست. اینجا محل زندگی انسانهایی است که بخشی از کارکرد روزمره شهر بر دوش آنهاست؛ از جمله کارگران خدمات شهری و نیروهای نظافت. پارادوکس ماجرا همینجاست: در همان زمانی که نظافت و زیباسازی دهلی با شدت دنبال میشود، سکونتگاهی که شماری از ساکنانش کار نظافت شهر را انجام میدهند، پشت پرده پنهان میشود. یکی از ساکنان این وضعیت را به سادهترین شکل ممکن توضیح داده است: همانطور که زباله را میپوشانند، «ما هم ظاهرا به چشم زباله دیده میشویم.»
این جمله را نمیتوان صرفا واکنشی احساسی به یک اقدام شهری دانست. پشت آن یک مسئله قدیمیتر وجود دارد؛ مسئلهای درباره اینکه چه کسی حق دارد در تصویر شهر حضور داشته باشد و چه کسی باید هنگام ارائه آن تصویر حذف شود. در تاریخ شهرسازی مدرن، فقر بارها نه فقط بهعنوان یک مسئله اقتصادی، بلکه بهعنوان یک مسئله بصری دیده شده است. زاغه، خانه فرسوده، لباس فقیرانه، دستفروش و کارگر خیابانی خیلی زود از «نشانههای نابرابری» به «عناصر نامطلوب منظر شهری» تبدیل میشوند. در این نگاه، مسئله دیگر این نیست که چرا انسانها در چنین شرایطی زندگی میکنند؛ مسئله این است که چرا این شرایط جلوی چشم دیده میشود. این همان لحظهای است که فقر از یک واقعیت اجتماعی به یک «زشتی» تبدیل میشود.
شهر فقط خیابانها، ساختمانهای بلند، مراکز خرید و پارکهای تمیز نیست. شهر مجموعهای از انسانهایی است که در مکانی زندگی و کار میکنند. هانری لوفور، فیلسوف فرانسوی، مفهوم «حق شهر» را نه بهعنوان حق ساده عبور از خیابانها، بلکه بهعنوان حق بنیادین ساکنان برای تصاحب فضای شهری (زندگی، کار و تفریح در آن) و مشارکت در تصمیمگیریهایی میداند که آن فضا را تولید میکنند. برای لوفور، شهر یک «اثر هنری جمعی» است که همه شهروندان در ساختن آن مشارکت دارند، نه کالایی برای مصرف نخبگان. اما در شهرهای نئولیبرال امروز، به گفته لوفور، شهر بهجای آنکه توسط شهروندان و به نفع آنها تولید شود، برای مصرف و به نفع بانکدارها و سرمایهدارها تولید میشود. به ترتیب منافع خصوصی بر منافع شهروندان عادی و بهویژه گروههای حاشیهای غلبه مییابد.
اگر قرار باشد «حق شهر» را به معنای حق حضور و مشارکت در فضای شهری بفهمیم، نمیتوان گروهی از ساکنان را هر بار که قرار است شهر در برابر مهمانان خارجی قرار گیرد، پشت دیوار یا پرده قرار داد، یا حتی بدتر از آن، حضور شهروندان خاصی را در مناطق خاصی ممنوع کرد، آن هم صرفا به این دلیل که از وضعیت مالی مطلوبی برخوردار نیستند. این روزها در هند، مسئله حتی از این فراتر میرود. برخی ساکنان میگویند محدودیتهای ایجادشده رفتوآمد آنها را دشوار کرده و درآمدشان را کاهش داده است. یک کارگر روزمزد به مجله «دِ هندو» میگوید در نتیجه محدودیتها نتوانسته سر کار برود و «امروز در خانه نشسته» است. فروشندهای دیگر میگوید روزانه ۳۰۰ تا ۴۰۰ روپیه درآمدش را از دست داده است. صاحب مغازهای هم از درآمد روزانه هزار تا هزار و دویست روپیهای سخن گفته که با بسته شدن مسیر، عملا از بین رفته است.
آنچه از بیرون یک اقدام موقت برای «زیباتر کردن مسیر» به نظر میرسد، برای کسی که پشت آن پرده زندگی میکند، مستقیما با معیشتش ارتباط دارد. اینجاست که با تغییر فقر به شر و پوشاندن و حذف آن، خود انسان فقیر هم تبدیل به موجودی غیرانسانی میشود. فقیر حق ندارد هزینههای زندگیاش را تامین کند، چرا که زیست او چهره شهر را زشت میکند.
آنچه در دهلی رخ میدهد، نه یک استثنا، بلکه تکرار الگویی است که در تاریخ شهرسازی مدرن بارها و بارها مشاهده شده است. «بارون هوسمان» در پاریس قرن نوزدهم (۱۸۵۳–۱۸۷۰)، با ساخت بلوارهای عظیم و میدانهای باشکوه، چهره شهر را برای بورژوازی اروپایی بازآرایی کرد. اما پشت این شکوه، محلههای کارگری تخریب شد و هزاران تن از فقرا به حاشیه شهر رانده شدند. این تخریبها نه فقط برای زیباسازی، بلکه برای کنترل سیاسی و جلوگیری از سنگرسازی کارگران در انقلابهای آینده طراحی شده بود. نتیجه، شکلگیری نوعی جدید از جداسازی اجتماعی-فضایی بود که طبقه کارگر را به حومهها راند و مرکز شهر را به «زمین بازی» بورژوازی ثروتمند تبدیل کرد.
در نیویورک قرن بیستم، معمار دیگری وظیفه بازآرایی شهر به نفع سرمایه را بر عهده گرفت. «رابرت موزس» با ساخت بزرگراهها، پارکها و پروژههای مسکن، بیش از ۲۵۰ هزار نفر را از خانههایشان آواره کرد. او بزرگراه «کراس-برانکس» را مستقیما از میان محلههای کارگری و اقلیتهای نژادی عبور داد و برنامه «پاکسازی زاغههای» او ۱۷۰ هزار نفر را مجبور به جابهجایی کرد. موزس حتی دستور داد پلهای منتهی به سواحل لانگ آیلند را چنان کوتاه بسازند که اتوبوسهای حامل فقرا نتوانند از زیر آنها عبور کنند. این اقدامات نه فقط فقرا، بلکه کل جوامع سیاهپوست و لاتینتبار را از چهره شهر حذف کرد و زمینهساز بحرانهای اجتماعی دهههای بعد شد.
دهلی خود نیز سابقهای تلخ در این زمینه دارد. در سال ۱۹۷۶، تحت رهبری «سانجای گاندی»، دولت تصمیم به «زیباسازی» دهلی با پاکسازی زاغهها گرفت. صدها هزار کارگر، دستفروش و کارگر روزمزد از خانههایشان اخراج و به حاشیه شهر رانده شدند. در محله «ترکمانگیت»، پلیس به روی معترضان آتش گشود و تعدادی را کشت، اما سانسور مطبوعاتی مانع از انتشار اخبار شد. این الگو در سال ۱۹۸۲ در جریان بازیهای آسیایی و در المپیک سئول ۱۹۸۸ هم تکرار شد، جایی که کره جنوبی هزاران نفر از فقرای شهری را برای «زیباسازی» پایتخت آواره کرد.
نکته مشترک همه این نمونهها، تبدیل فقر از یک واقعیت اجتماعی به یک مشکل بصری است. در هر مورد، فقرا نه بهعنوان شهروندانی با حقوق، بلکه بهعنوان موانعی بر سر راه «تصویر مدرن شهر» دیده شدند که باید حذف شوند. پردههای دهلی، در واقع نسخه نمادین و کمهزینهتر همان تخریب هوسمان و موزس است، با این تفاوت که بهجای تخریب فیزیکی، از حذف بصری استفاده میشود تا همان نتیجه به بار آید.
پردههای آبی دهلی، فراتر از یک اقدام موقت برای یک اجلاس بینالمللی، نشانهای از یک منطق عمیقتر در شهرسازی معاصر است: منطقی که فقر را نه بهعنوان یک مسئله ساختاری برای حل کردن، بلکه بهعنوان یک «لکه بصری» برای پوشاندن میبیند. این منطق، فقرا را از «شهروند» به «مزاحم» و از «مزاحم» به «زباله» تنزل میدهد. این اقدام نقض آشکار حق تصاحب و مشارکت ساکنان است. ساکنان فقیر حتی از حق مشارکت در تصمیمگیری درباره سرنوشت خود هم بیبهرهاند.
پرسش نهایی اما زشتی واقعی را عیان میکند: شهری که ظاهرا فقرش را پنهان میکند، چه چیزی را واقعا پنهان میکند؟ پاسخ ساده است: وجدان خود را. پنهان کردن فقر، بهمعنای پنهان کردن ناکامی ساختارهای اجتماعی-اقتصادی در تامین عدالت اجتماعی است. تا زمانی که شهر کالایی برای فروش و نمایش باشد، پردهها نه فقط در دهلی، بلکه در هر شهر دیگری بالا خواهند رفت. حق شهر، حق همه ساکنان است، بهخصوص آنهایی که شهر را میسازند اما شهر آنها را نمیخواهد.
